کتاب چریک

انیمیشن

از میان نی ها و گیاهان سرسبز می گذشتیم به طرز عجیبی زیبا و سرسبز بود روستایی های عراقی گاهی از کنارمان می گذشتند و با تعجب نگاهمان می کردند اضطرابی در وجودم شکل گرفته بود نکند در این میان وهابی ها بمبی منفجر کنندکه هر چه پیش می رفتیم کمتر می شد از راه باریکی که در میان درختان و گیاهان و نی ها ایجاد شده بود پیش می رفتیم به یک قلعه بسیار زیبا رسیدیم که در کنترل نیروهای نظامی عراقی بود در بسیاری از قسمتها آب بود و با جزر و مد آب به داخل قلعه می آمد روستایی ها گاهی با قایق بودند و گاهی پیاده. در بین راه مردم را می دیدم و خانه هایی که در میان شاخ و برگ درختان مخفی شده بودند.

به همراه تیم فیلمبرداری مان از قلعه بالا رفتیم به برج بالای قلعه که رسیدیم چند نظامی خوش اخلاق عراقی را دیدم که خیلی شبیه ایرانی ها بودند شبیه بسیجی های با صفای خودمان حتی با ما فارسی هم حرف می زدند. با روی باز از ما استقبال کردند ما که اصلا هدفمان از آمدن به اینجا فیلم برداری بود از آنها اجازه فیلم برداری گرفتیم آنها با مهربانی اجازه دادند  و گفتند که از تجهیزات نظامی شان فیلم نگیریم یکی از نظامی ها هم گفت موقع رفتن فیلم های ما راچک خواهند کرد که از ادوات نظامی آنها چیزی در تصاویر نباشد.

سرم را برگرداندم تا به مقابل قلعه نگاه کنم یکی از زیباترین تصاویر زندگی ام را دیدم غرق چنان لذتی شدم که کمتر تجربه اش کرده بودم از دور شهری زیبا پیدا بود و در میان شهر حرم کاظمین را دیدم اما گبدهایش خاکی بود و طلا نبود اما به غایت زیبا بود فیلم بردارمان در حال ضبط تصاویر بود آخر ما به این فیلم ها برای انیمیشنی که می خواستیم بسازیم احتیاج داشتیم احساس می کردم که ما به همه هدفمان رسیده ایم با این فیلم قشنگی که ضبط کرده بودیم سراسر غرق شادی لذتی غیر قابل وصف بودم. نگران خانواده ام بودم چون آنها از من خبر نداشتم هرچه سعی کردم با موبایل اطلاع دهم بی فایده بود و موبایل نمی گرفت من کمی زودتر از تیم فیلمبرداری به حیاط قلعه آمدم و در حیاط بزرگ و سراسر سرسبز آن که پوشیده از انواع درختان و گیاهان زیبا بود مسحور ایوان بلند و بزرگ مقابل شدم من ایوانهای مساجد و کاخ های زیادی را دیده بودم اما گویی زیبایی و شکوه این ایوان با همه آنچه تا کنون دیده بودم فرق می کردبچه های فیلمبرداری هم رسیدند به آنها گفتم پنهانی فیلم بگیرند ولی به خاطر مسایل امنیتی خیلی نتوانستند فیلم بگیرند ناگهان یادم آمد که من زیارت کربلا نرفته ام پس با خودم قصد کردم اول به زیارت کاظمین در شهر بروم سپس رهسپار کربلا شوم...

   + چریک ; ٢:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/۱٢
comment نظرات ()

تمام

چریک تمام توانش را جمع کرد و تمام بغضش را خورد و تمام احساسش را رها کرد و تمام رویش را به همسرش کرد و کلام را تمام کرد و گفت:

" اوضاع مان از همه جهات مغشوش و نا معلوم است. خطر از همه سو احاطه مان نموده و در معرض طوفان حوادث قرار گرفته ایم. جریانات آینده بقدر کفایت مبهم و تاریک به نظر می رسد و امکان این هست که باز تاریک تر شود و تو گناهی نداری جز اینکه همسر من هستی و سزاوار نیست بی سرپرست و بلاتکلیف بمانی و زندگی ات سیاه و تباه شود یا خدای نکرده در معرض خطر قرار بگیرد. در حقیقت حیف است که هنوز از گلستان زندگی گلی نچیده دچار خزان حوادث شوی و از طراوت و جوانی ات بی بهره بمانی در حالی که (جدایی) حلال همه ی این مشکلات است و تو بعد از جدایی به حکم شرع و عرف مجاز خواهی بود شالوده نوینی را برای زندگی آینده ات بریزی.

همسر چریک بدون لحظه ای مکث خروشید گویی که سالها منتظر چنین لحظه ای بود  و گفت من این پیشنهاد را نمی پذیرم. زیرا مایل نیستم به پیمان شکنی و بی وفائی متهم شوم، قبول این تکلیف در حقیقت به معنی تن در دادن به ملامت ها و سرزنش های مردم است. من اگر این پیشنهاد را بپذیرم مردم به من چه خواهند گفت. آیا نمی گویند هنگام خوشی و اقبال روزگار، با شوهرش انباز بود اما زمان بروز مصیبت ناسازگار گشته است؟

نه نه – تسلیم به چنین امری به من گوارا نیست. من زن بی حقوقی نیستم و تو را هنوز روی پله شهرت و افتخار می بینم. درست است که بین زنان، افراد هوس باز و پیمان شکن نیز یافت می شوند لیکن اکثریت، با افراد باگذشت و با حقیقت و با شخصیت است که لوح ضمیرشان از وسوسه های شیطانی پاک و منزه است من که به مراتب از فرزانگی ات آگاهم از آنچه بر من گذشته است تاسفی ندارم و به آنچه به من وارد خواهد شد نیز راضی هستم زیرا به خدای عادل رئوف توکل دارم و همه پستی ها و بلندی ها و تحولات را از سرچشمه مشیت او می نگرم.

من با زندگی ساده و شرافتمند توام با فقر و قناعت خو گرفته ام و چون آمیخته به ریا و تصنع نیست، آن را محبوب و لذت بخش می شمارم و معتقد هستم که بهترین لذات جهان هستی، راحتی روح و آسایش وجدان است.

تو اگر زنده بمانی خدای بزرگ را سپاسگزار خواهم بود از اینکه به کالبدم روح تازه دمیده است و اگر از پای در آئی که طلاق خدایی خود به خود جاری شده است- با این همه محال است به پیوند دیگری در آیم و شخص دیگری را به همسری برگزینم و مطمئن خواهی بود که عهد خود را تا لب گور ادامه خواهم داد { این را گفت و های های گریست و اشک از دیدگانش جاری شد }.

چریک از این حالت همسرش، سخت منقلب و متاثر گردید و از او پوزش طلبید و شخصیت و نجابتش را ستود و گفت: درس ادب و انسانیت را باید از طبقه شما آموخت زیرا روح و قلبتان از درک حقایق زندگی سرشار است. من زنی به نجابت و سلامت نفس و قدرت فهم و درایت تو کمتر دیده ام با اینکه دهقان زاده ای بیش نیستی معهذا می بینم که در خلال گفته هایت حقایق غیرقابل انکاری نهفته است.

از اینکه وضع مادی ام اجازه نداد که یک زندگی آسوده ای مطابق شانت فراهم کنم شرمنده ام و از اینکه در شدائد روزگار و دشواری های وارده بر من همچون کوه ثابت و پایدار مانده و با این همه، ذره ای از غم خواری و مهر و محبتت نکاست از تو سپاسگذارم . معنی همسر و شریک همین است نه آنچه به دروغ بعضی ها ادعا می کنند، چه بسا زنان محیلی که به غلط و از روی خودستائی متظاهر به صفاتی می شوند که از آنها به کلی عاری اند و چه بسا زنان پارسائی که با داشتن همه ی سجایای اخلاقی ادعائی ندارند و لب از لب نمی گشایند. من تو را به نام یک زن شرافتمند و انسانی که در درجه کمال است می ستایم و از داشتن چون تو همسری که حقایق زندگی را با همان مقدار شعور دهقانی اش درک می کند به خود می بالم. شاید این هم جزء مشیت الهی باشد که امید و آرزوهای چندین ساله ام زیر تلی از حوادث و آلام زندگی مدفون شوند ولی این آخرین کلام را باید بدانی که چون همسرت دزد نبود لاجرم از مال دنیا نیز چیزی نیاندوخت خیلی چیزها درحقم گفته اند اما تو که از همسرت حتی برای روزگار نامعلوم و ابهام آمیز آینده ات کوچکترین ذخیره ای دراختیار نداری بهتر از هرکس دیگر می توانی درباره ام قضاوت کنی من از تو راضی ام که هیچگاه من را مورد مواخذه و سرزنش درباره آن چه نداشته ام قرار نداده ای و از خدای بزرگ خواهانم که از این بزرگواری و کف نفس که مظهر تقوی و فضیلت است از تو راضی باشد تنها چیزی که از دارائی دنیا در اختیار دارم یک ساعت طلا است که یادگار هدیه انور پاشا است من اینک آن را به تو می بخشم که هر وقت زنگ ش به صدا در آمد به خاطرات گذشته رجوع کنی و همسر آزرده و حسرت بر دل مانده را به یاد آوری!

این را گفت و با چشمانی اشک آلوده از همسرش خداحافظی کرد.

×××

برگرفته از سایت تابناک،گزارش مجله مهر جریان آخرین دیدار میرزا و همسرش را ابراهیم فخرایى در کتاب سردار جنگل، از قول یکى از نزدیکان میرزا که در خانه میرزا حضور داشت این طور روایت می کند.

میرزا کوچک خان جنگلی، پیش از آنکه در 11آذرماه 92سال قبل "شهید"شود و دربار رضاخان با سر بریده او عکس بگیرند، به خانه مراجعت کرد تا برای آخرین بار همسرش را ملاقات کند.

(قسمت های داخل گیومه آن روایت از متن فوق است و نام میرزا نیز با نام چریک مطابقت داده شده است. کلمه شهید نیز به جای قتل  و جدایی به جای طلاق جایگزین شده است.و عبارت "به همسرش" در بخشی از متن به دلیل ویراستاری حذف شده است)

   + چریک ; ۱:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/۱۱
comment نظرات ()

چشمه!

فرمانده رو به چریک کرد و گفت تو تا آخر همین جا می مانی! و باید به هرکس که از اینجا رد می شود از چشمه به او آب دهی و نگذاری کسی از اینجا تشنه بگذرد!

چریک خبر دار ایستاد و به نشانه اطاعت پایش را به هم کوبید و سرش را کشیده نگه داشت و درهمان حال با صدایی راسخ پرسید: فرمانده! این ماموریت تا کی بر عهده من است؟

فرمانده آمرانه تر از قبل گفت: برای همیشه!

باز هم چریک پاشنه وتینش را به هم کوبید و خبردار ایستاد. اما به عمیق ترین فکر زندگی اش فرو رفت. او آمده بود تا در برابر دشمنان فرمانده بجنگد او آمده بود تا پرچم توحید را بر فراز تمام قله های عالم به اهتزاز درآورد، او آمده بود تا انسانهای غافل را با فرمانده آشنا سازد و از آنها چریکانی برای یاری فرمانده بار آورد، او آمده بود تا وجودش منشا خیر فراوان باشد. چریک همیشه می گفت خبر شهادتم را وقتی باور کنید که نصف کشورهای دشمن نیز به هوا رفته باشد و همیشه خودش را در خط مقدم سپاه فرمانده دیده بود و دوست داشت که همیشه نزدیک فرمانده باشد.

اما اینک فرمانده به او حکمی داده بود که می بایست در یکی از راههای دور افتاده سرزمین فرمانده می ماند و از چشمه رهگذران را سیراب می کرد. خط مقدم که هیچ تا عقبه سپاه هم روزها راه بود.

اما ناگهان نهیبی از درون او را به خود آورد، یاد پدر و مادرش افتاد که از همان موقع که او را نذر فرمانده کرده بودند به او آموخته بودند که سرانگشت اشاره فرمانده خط مقدم چریکان است.

فرمانده چریک را در آغوش کشید و گفت: لحظه دیدار نزدیک است!

و چریک تنها در صدای جوشش چشمه باقی ماند و هر چندی اگر رهگذری از آنجا می گذشت سیرابش می کرد.

هر چه می گذشت سکوت و آرامش آن چشمه چریک را بیشتر در خودش فرو می برد به یاد سخنان فرمانده می افتاد که از خدا سخن می گفت.

ناگهان چشمه ای از درون وجود چریک سر باز کرد؛ دیدار با خدا! لقاالله!

آتشی در دل چریک روشن شده بود که هر روز زبانه های آن بیشتر وجودش را می سوزاند حالتی که در هیچ نبردی تجربه اش نکرده بود او در تب فراق می سوخت.

چند چله گذشت کسی نمی داند، اما از آن به بعد، دیگر رهگذران از چشمه وجود چریک سیراب می شدند. همان که فرمانده از چریک خواسته بود!

حالا دیگر چریک غرق لذتی بود که از همه اهدافش بالاتر بود ...

   + چریک ; ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٢٦
comment نظرات ()

نا محرم

کمی از چریک شنیده بود.

شنیده بود که چریکان چگونه به دشمن ضربه می زنند
چگونه می رزمند و چگونه چون شیران بیشه ها می جنگند و دشمن را به زانو در می
آورند.

شنیده بود از اخلاق و مرام چریکان. شنیده بود که
چگونه عاشقانه فرمانده را دوست دارند. شنیده بود که در مسلک چریکان دنیا طلبی جایی
ندارد. شنیده بود که گاهی یک چریک چگونه صحنه نبرد را تغییر می دهد ...

اما نمی دانست که همه اینها بروز یک چریک است
چریک باطنی نیز دارد که بسیار پیچیده و در عین حال بسیار ساده است. پیچیده از آنجا
که دشمن به آن راهی ندارد و ساده که یک کودک خردسال می تواند آن را به دست آورد.
یک چریک برای چریک شدن در پادگانهای بسیاری سختی های فراوان کشیده و تلاشهای وافر
کرده است.

آری نمی دانست که چریک بسیار سنتی است و تماما
به سنت فرمانده عمل می کند از این روست که همواره سربازان رها، چریک را خشک و
متحجر می خوانند حال آنکه چریک می داند فرمانده آنچنان باز و روشن عمل می کند که
سرانجام چریکان را به پیروزی نهایی می رساند.

چریک آموخته است که در کارزارهای نبرد باید چشم
از نامحرم فرو بندد و فکر از آن برگیرد. چریک آموخته است که اهل توجیه نباشد اهل
اطاعت محض باشد رابطه چریک با نامحرم در حد ضرورت است شیوه ارتباط هم مهم نیست
مجاز و واقع ندارد آنچه مهم است آنست که چریک پا جا پای فرمانده بگذارد و مردان و
زنان چریک این را به خوبی می دانند ...

شیر چریکی که در دامان پاک خود چریکانی را برای
فرمانده می پرورد؛ مادر!

 و شیر
چریکی که رشادت را به فرزندان خود می آموزد؛ پدر!

چه ضرورتی دارد که در بی سیم مجازی نبرد پیامی
بین نامحرمان از زنان و مردان مبادله شود؟ هیچ ...

آری به چریک آموخته اند که این نبرد او نیست که
منجر به پیروزی می شود بلکه قدرت پروردگار است که نصر و پیروزی را به همراه می
آورد و خوشبختی چریک آن چیزی نیست که چریک در پی آن برود بلکه آن اطاعت محضی است
که از فرمانده می کند

اگر فرمانده از جانب پروردگار عالم، اینگونه امر
فرموده پس با عشق بر روی چشم، که زیبایی حقیقی عالم نهفته در کلام فرمانده است.

پس از هم اینک ای فرمانده خوبی ها! چریکان تو
آنگونه که تو می پسندی نبرد می کنند.

که پروردگار منان فرمود؛

ان الله یدافع عن الذین امنوا ...

   + چریک ; ٤:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٢٥
comment نظرات ()

می خواهد اما نمی تواند ...

قلم
نمی نویسد شاید همان درد قدیمی فلج اقلام باشد که عود کرده. نه اینکه نخواهد بنویسد، که نمی تواند بنویسد...

 حال فرق نخواستن و نتوانستن در چیست؟ در این است
که قلم می خواهد بنویسد، میخواهد در مورد چریکانی بنویسد که لباس رزم فرمانده را
به تن می کنند و کم کم به درجه ای می رسند که برای خودشان کسی می شوند آنگاه
گماشته ای می گذارند و دیگران را اول به گماشته خود ارجاع می دهند. یادشان می رود
که در کوی فرمانده هرچه افتاده تر باشند بالا ترند. خب البته وقتشان آنقدر با ارزش
می شود که دیگر نباید با مردم عادی هدر دهند. 
کمی کسی می شوند! البته چیزی در دلشان نیست و یک خشم شب و رزم شبانه می
تواند به خط برشان گرداند. فقط باید مواظب باشند که دیر نشود!...

قلمم
می خواهد بنویسد اما نمی تواند ...

قلمم
می خواهد بنویسد از چریکانی که نه در رکاب فرمانده که فرمانده را تصویری کرده اند
و به رکاب زده اند! و چریکان دیگر را با شعار نبرد در راه فرمانده به دور خود جمع
کرده اند و به یکباره می بینی نام فرمانده یک فریب بود که بر دهان چریک می گردید.
می بینی فرمانده ای که او از آن دم می زند هرچند با فرمانده تشابه اسمی دارد ولی
اصلا فرمانده ای دیگر است!...

نمی
تواند بنویسد قلمم می خواهد این دردنامه ها را بنویسد اما نمی تواند...

اصلا
قلمم می خواهد وصیت کند وصیت نامه بنویسد اما این را هم نمی تواند که اسرار را نمی
توان بر کاغذ آورد.

قلمم
می خواهد از دنیا زدگی بنویسد از این که چریکان هم باید به اضطرار دروغ بگویند و
قانون را زیر پا بگذارند، چه اضطراری رها کن این بازی ها را!

سخت
است برای چریک، چریکی که عمری برای فرمانده ای جنگیده است که مظهر صدق و راستی است.
این حرف ها سخت است...

می
خواهد قلمم بنویسد اما نمی تواند نمی تواند...

از عمر
بر باد رفته و اینکه هنوز نمی داند کیست؟ هنوز تناسبی بین رسالتش و خودش پیدا
نکرده!

قلمم
افسرده نیست! اما حیران است از آن همه خواستن واین همه نتوانستن!

خدایا
قلمم می خواهد بنویسد تو یاری اش کن.

خدایا...

   + چریک ; ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱/۱٤
comment نظرات ()

قلب قلب!

قلمش را درآورد و بر روی کاغذ قلبی کشید لحظه ای مکث کرد چشمانش را بست زیر لب چیزی گفت و سپس تیری کشید که از میان قلب گذشته بود! کاغذ را تا کرد و در جیب پیراهنش گذاشت.

تیر از پشت سر آمد و قلبش را شکافت و از سینه اش خارج شد!

همرزمانش از جیب پیراهنش کاغذی را پیدا کردند که با گلوله سوراخ شده بود کاغذ را که باز کردند قلبی را دیدند که گلوله ای بر جای تیری نشسته بود و چند قطره خون در کنار قلب چکیده بود!

این تمام داستان زندگی یک شهید شانزده ساله بود.

 

آهای چریکان! قلب هایی که کشیده اید سرنوشتتان می شود!

   + چریک ; ٢:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٩/۸
comment نظرات ()

آیا تو نبودی که بر پای صلیب ترانه می خواندی؟!

چهره ات آشناست! تو را کجا دیده ام؟ آیا زمان نوح علیه
السلام تو را ندیده ام؟ وقتی که نوح کشتی می ساخت آیا تو نبودی که هنرت را به خرج
دادی و نوح را مسخره کردی؟ آیا نمی گفتی این کشتی چیست که در میان خشکی می سازی؟

چهره ات آشناست! آیا زمان ابراهیم علیه السلام تو را ندیده
ام؟ که هیزم جمع می کردی برای آتش وقتی که بت هایتان را شکست آیا تو نبودی که اثر
هنری ساختی و مردم را هم تهییج نمودی برای جمع کردن هیزم؟ آیا تو نبودی وقتی که
ابراهیم را در منجنیق با آن آرامش دیدی به او خندیدی و خوش خیالش نامیدی؟

چهره ات آشناست آیا زمان موسی تو را ندیده ام؟ زمانی که
ساحران ریسمانهایشان را چون مار نمودند، تو موسی را مسخره ننمودی؟ و وقتی که موسی
خواست عصایش را بیندازد تو  پوزخند نزدی؟
آیا آن تو نبودی که وقتی موسی به همراه بنی اسراییل به نیل رسید و چون سپاهیان
فرعون را پشت سر دیدی موسی را در مانده اش پنداشتی پس در دل خودآواز خوشحالی سرودی
و در میان بنی اسراییل آواز یاس و ناامیدی سر دادی؟

چهره ات آشناست! آیا زمان عیسی علیه السلام تو را ندیده ام؟
وقتی که مریم سلام الله علیها با نوزادی به شهر آمد تهمتش زدی و وقتی در جواب تهمت
ها گفت از نوزادم بپرسید چه قهقه ها سر دادی و چه تمسخر ها نمودی؟ آیا تو نبودی که
بر پای صلیب ترانه می خواندی و فکر می کردی که عیسی را به صلیب کشیده ای؟

چهره ات آشناست! آیا تو را زمان حضرت محمد صل الله علیه
وآله ندیده ام؟ آن زمان که اعلام رسالت نمود مسخره اش کردی، ترانه ها و شعرها
درباره او خواندی تا او را مجنون و ساحر نشان دهی؟

چهره ات آشناست!

اما اکنون که منجی آخرالزمان را مسخره می کنی به یاد طوفان
نوح می افتم، هر چه که اکنون آواز می خوانی به یاد گلستان ابراهیم می افتم، اکنون
که ترانه می سازی و شعر می گویی به یاد عصای موسی و اژدها و شکافتن نیل می افتم،
اکنون که در میان مسیحیان  مخفی شده ای  به یاد تکلم موسی در گهواره می افتم و به یاد عروج
عیسی می افتم و اکنون که نمی توانی ظهور منجی را باور کنی یاد فتح مکه می افتم.

چهره ات آشناست...

نه فکر کنم اشتباه گرفته ام. تو خیلی کوچکتری. تو برای آنکه
بزرگ شوی داری ادای شیطان را در می آوری. ولی خب، حالا که تا اینجا رسیدیم پیامی
برای اربابانت ببر! به آنان بگو: "همه پیامبران و صالحان منتظر منجی آخر الزمان اند  و می دانم شما هم منتظرید اگر نبودید و اگر از
ظهورش نمی ترسیدید این نوچه هایتان را نمی فرستادید تا گرد وخاک کنند." حالا دیگر برو.

چهره ام آشناست اگر کنار نوح می ایستادم دیگر کسی جرات نمی
کرد نوح را تمسخر کند! چهره ام آشناست اگر با ابراهیم بت ها را شکسته بودم دیگر
منجنیق ها به تعداد نمرودیان می شد نه به نعداد ابراهیم! چهره ام آشناست اگر در
کنار سحره به سجده افتاده بودم دیگر فرعون خدای کسی نبود! چهره ام آشناست اگر یار
عیسی می شدم عیسی از میانمان نمی رفت! چهره ام آشناست اگر به جاهلیت دل نمی سپردم
هیچگاه کعبه جایگاه بت ها نمی شد!

چهره ام آشناست اکنون که در غفلت و روزمرگی خود اسیرم و منجی
آخرالزمان در آماج تهاجم شیاطین است.

چگونه پس ظهور کند با این چهره های آشنا؟

به اذن پروردگار، ای نوح! مرا به کشتی خود راه ده. ای ابراهیم!
مرا به گلستانت ببر. ای موسی! مرا از میان نیل شکافته گذر ده. ای عیسی مرا شفا ده
و یا زنده ام کن. ای محمد! مکه قلبم را فتح کن و بتهای کعبه آن را بشکن و به خودم
نیز امان بده.

و اکنون ای منجی مسلحمان کن به هر آنچه باید داشته باشیم تا
تو را یاری کنیم.

 

   + چریک ; ٧:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٥/۱٢
comment نظرات ()

تنها دختر چادری!

"چرا چادر سر کرده ای؟ از هر کجا که آمده ای، اینجا که می آیی باید متمدن
باشی نه خشک و متحجر و سنتی! به سر اعلی حضرت همایونی قسم من خیر تو را می خواهم
دختر! نگاهی به اطرافت بینداز!  ببین
همکلاسی هایت چگونه سر کلاس می آیند. هیچکس مثل تو نیست. حالا مثل آنها نمیتوانی
بشوی، نشو. لااقل چادرت را بردار. فقط روسری سرت کن. تو که از آنها چیزی کم نداری،  که از همه آنها هم سر تری. خانواده ات که خانواده
متمولی است، شنیده ام که پدرت هم از بازاری های تهران است. یک ماشین هم که الان
زیر پایت انداخته است.

ادامه مطلب
   + چریک ; ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٤/۸
comment نظرات ()
← صفحه بعد