کتاب چریک

چله

تشنه ام سم تمام بدنم را فرا گرفته. در این بیابان سوزان خدایا کسی نیست جرعه ای آب به من بنوشاند عجب دشت عجیبی است این همه هیاهو برای چیست؟

به من می گوید اگرکمی صبر کنی سیراب خواهی شد به او می گویم پس رهایم کن تا بروم و کمی آب بنوشم و او هم رهایم می کند و من شتابان حرکت می کنم. اما نهر آب از این سویی که میروم نیست! پس من برای چه می روم؟ از دور سواری را می بینم مردی دلیر بر اسب سوار است و تاخت می تازد بیشتر دقت می کنم، مشکی به دندان گرفته است.  به سرعت به او نزدیک می شوم. تشنگی طاقت از کفم برده نگاهی به مشکش می اندازم و بی اختیار بر مشکش می نشینم! از این سوی مشک می روم و سرم از سوی دیگر بیرون میزند! خدایا چه آب سرد و گوارایی است. آب مشک بر سر و صورتم می ریزد.

ناگهان نگاه آن سوار دلیر همانطور که مشک بر دندان دارد به من می افتد. رنگ از رخسارش می پرد. آنقدر مظلومانه به من نگاه می کند که تمام وجودم را به آتش می کشد. با پایش ضربه به اسب می زند و اسب را به ماندن فرا می خواند. اسب که با تمام وجودش در حال دویدن بود نگران می ایستد و تا نگاهش به من می افتد گویی پاهایش سست می شود و به زور خود را سر پا نگه می دارد. به خودم می آیم می بینم که من از میان مشک سوار دلیر گذشته ام شرمندگی سراسر وجودم را فرا گرفته است آب خنک همچنان بر سر وصورتم می زند. چشمم به لبان خشکیده سوار دلیر می افتد با دستپاچگی به سوار آب تعارف می زنم  می گویم؛ دستانت را بگیر زیر مشک تا هنوز آب مشک تمام نشده چند جرعه می توانی بنوشی بعد با هم می رویم لب نهر هرچه خواستی آب بنوش. سوار همچنان مبهوت و دردناک به من خیره شده است نمی توانم نگاهش را تحمل کنم دوباره می گویم: حالا کاریست که شده اینقدر خودت را ناراحت نکن تمام آبهای زمین را از دست که نداده ای فقط یک مشک ... سوار دلیر نگاهش را از من گرفت و به سوی چند خیمه چرخاند خدای من چه می دیدم زنان و کودکانی که از دور به او چشم دوخته بودند ظرف های خالی دستانشان را ببین از خودم بدم آمد. با تمام وجود فریاد کشیدم: ای مرد دلیر زود باش مرا بشکن وبا دستانت جلوی آب را بگیر! اما ناگهان یادم آمد چند روزی را در سم خوابیده ام! مرد دلیر نگاهی به من انداخت دهانش را باز کرد  ومن و مشک بر روی زمین افتادیم.

دنیا برایم تیره و تار شد. به یاد حرفهای پدرم افتادم همیشه به من می گفت مراقب باش که در کجا می خوابی و در چله کدام کمان میروی؟

هلا ای چریکان! ای تیرهای در کمان! ای تشنگان آب حقیقت! بصیرت داشته باشید که در چله کمان چه کسی پا می گذارید، نکند به آب رسیدنتان آبروی فرمانده را برود!

   + چریک ; ۱:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢٥
comment نظرات ()