کتاب چریک

قصه،قصه دامادی است

انبوه احساسات نمی گذارد بنویسم

قصه، قصه دامادی است!

دعایم کنید.

میلاد علمدار بود!

دستی بر علم کشیدیم،

اعجاز کرد!

محبت که شوخی نیست،

آن هم به این گستردگی.

صیغه محرمیت ما،

قطره های اشکی بود

که عباس بر کویر چشمانمان

جاری ساخت.

طفلکی کودکان خیمه ها!

چه مزه ای دارد آب

از دستان عمویشان عباس!

اصلا مهریه مان را می گذاریم دست!

رسم است در قبیله ما

دست به دست محبوب دادن

ما نمی گوییم مهریه را چه کسی داده چه کسی گرفته!

دست می دهیم در راه عباس.

دیگر فرقی نمی کند جان را هم اگر خواست،

به کف دست می گذاریم،

چون که دست برد جان هم برده باشد.

در قبیله ما،  شیربهای همسران

یک مشک آب است که باید به دوش یک شیر بیاورند بر سر سفره عقد.

مردان قبیله ما

روزی، روضه حسین می برند بر سر سفره

و مناجات می گذارند در دهان فرزندان

قصه، قصه دامادی است ...

مبارک باشد بر ما

که عقد ما با میلاد عباس به دنیا آمد ...

 

   + چریک ; ۱:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٢۳
comment نظرات ()