کتاب چریک

چریک و فرقه پیر

چریکی را به فرقه ای فرا خواندند، چون چریک به خانقاه وارد شد نگاه پیر بر وی بیفتاد و از وی خوشش آمد و چریک را مستعد در طی طرق عرفانی یافت پس دستی بر سر چریک کشید و همی ورد بر او خواند و گفت اینک تو را به این افتخار نایل می کنم که تحت ولایت ما باشی.

پیر آن خانقاه می دانست که چریک تشنه است، برای همین قصد کرده بود از ظرف سیر وسلوکش در کام چریک بریزد. پس همی دست برآورد و در میان دست کاسه ای و در میان کاسه آبی و در میان آب، زندگی چریک را نظر افکند و اسرار گذشته چریک هویدا کرد و چریک از این همه قدرت وکرامت پیر بر خود لرزید و این همان بود که پیر می خواست. پس چشم در چشمان چریک دوخت و گفت اینک تو را اسلامی دوباره می بخشم، پس شهادتینی دوباره گوی و برو که امشب به خوابت خواهم آمد و ادامه فیض و ولایتم را در وجودت جاری خواهم ساخت.

چریک در تحیر فرو ماند گیج و تلو تلوخوران تا خانه برفت و سر بر بالین گذاشت چون به خواب رفت خواب پیر بدید که در صحرای بزرگی تنها بر صخره طلایی نشسته است پیر او را فرا خواند و بر بالای سرش اورادی خواند سپس از سنگ پایین آمد و شانه های چریک را فشرد و او را محکم تکان داد و در آغوش کشید و گفت تو را سیراب از علوم عرفانی و روحانی کردم، اینک تو از همه برتری!

چریک از خواب بیدار شد ودر آن نیمه شب حال عجیبی بر او گذشت و تا صبح در فراق پیر به گریه و زاری پرداخت. صبحگاهان به  سرای پیر شتافت پیر منتظر چریک نشسته بود چون چریک به سرای پیر شد همگان را زانو زده در برابر پیر یافت او هم به ناچار زانو بر زمین سایید ...

ادامه مطلب
   + چریک ; ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/۳
comment نظرات ()