کتاب چریک

متن گزارش محرمانه است!

متن گزارش محرمانه است.

روزی در کشاکش صحنه نبرد به همراه فرمانده به صورت ناشناس
به میان چریکان رفتیم عرصه کارزار سخت بود و همه مشغول جنگیدن، به همه سنگر ها سر
می زدیم کسی فرمانده را نمی شناخت، چون همه فقط نام فرمانده را شنیده بودند و کسی
چهره فرمانده را ندیده بود. فرمانده از تک تک چریکان احوالپرسی می کرد و از حال و
روزشان جویا می شد و خواسته های آنان را می پرسید چریکان بدون آنکه بدانند با چه
مقامی و با چه کسی گفتگو می کنند نیازهای خود را بیان می کردند، عده آذوقه می
خواستند عده مهمات می خواستند، بعضی نیز از سختی نبرد گلایه می کردند. فرمانده به
حرفهای آنان با دقت گوش می داد و خواسته های هرکس را برآورده می کرد، به همه
دلداری می داد، اما عده ای بودند که فقط برای فرمانده دعا می کردند و به جای بیان
خواسته می گفتند "فرمانده از حال ما با خبر است هر چه صلاح بداند برای ما می
فرستد ما فقط می خواهیم فرمانده از ما راضی باشد." فرمانده وقتی این سخنان را
می شنید، لبخندی می زد و می گفت: "ان شاء الله که راضی است." یادم می
آید وقتی فرمانده از یکی از چریکانش خواسته بود تا نیازهایش را بگوید، اشک از
دیدگان چریک جاری شده بود و گفته بود "تنها آرزوی دیدار فرمانده را دارم"
و از فرمانده پرسید "آیا تو فرمانده را دیده ای، تو می توانی آرزویم را
برآورده سازی و مرا به دیدار فرماده برسانی؟" فرمانده او را به آغوش کشید و
گفت: "خداوند دعایی که از عمق جان باشد مستجاب می کند، من هم برایت دعا می
کنم. فرمانده هم اگر تو را ببیند خوشحال می شود."

سنگر به سنگر به دنبال فرمانده میان چریکان می رفتم که به
سنگری رسیدیم که روی آن نوشته بود "لطفا وارد نشوید!" خیلی تعجب کردم،
با خود اندیشیدم آیا این چریک فکر نکرده است شاید فرمانده روزی به او سری بزند؟
فرمانده به سمت آن سنگر رفت پشت در ایستاد و اجازه ورود خواست. صدایی از درون سنگر
به گوش رسید که پرسید: "کیستی؟" فرمانده گفت: "هم رزمی که برای
دیدار شما آمده است" صدا پاسخ داد: "خیلی وقت می شود کسی به پیش من
نیامده است، ورود به سنگر من شرایطی دارد، باید دستها و پاهایتان را بشویید، سپس
تفنگتان را چون از میان خون و جنگ آمده آب بکشید، سپس وارد شوید." به فرمانده
عرض کردم: "جانم به فدایتان، بیایید و از این سنگر صرفنظر فرمایید، این چریک
رسم مهمانوازی نمی داند." فرمانده پاسخ داد: "هرچه می خواهد باشد، مگر
او سرباز من نیست؟"

ادامه مطلب
   + چریک ; ٩:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٤
comment نظرات ()

شرطه الخمیس

ای فدائیان فرمانده!

همه تاریخ لبریز از چریکانی است که نقش خویش را به نیکی دریافته اند.

  

"شرطه الخمیس (54) 
این گروه خالص و برگزیده ، چشم و چراغ و منتخب سپاه علوى بود و براى سختى ها و امور مهم فراهم آمده بود. تعداد آنها پنج هزار یا شش هزار نفر بود. (55)

به اصبغ بن نباته که از شرطة الخمیس بود گفتند: چرا به این اسم شما را نامیدند؟ گفت : زیرا ما براى امیرمومنان ضمانت کردیم که جان خود را فدا کنیم و او براى ما ضمانت رستگارى فرمود. (56) از امیرمومنان على علیه السلام روایت شده که به عبدالله بن یحیى حضرمى در جنگ جمل فرمود: بشارت باد ترا اى فرزند یحیى زیرا تو و پدرت به راستى از شرطة الخمیس هستید. رسول خدا صلى الله علیه و آله به من خبر داد که نام تو و نام پدرت در شرطة الخمیس ثبت است و خداوند از زبان پیامبرش شما را شرطة الخمیس نام نهاده است . (57) براى آن که بتوانیم مقام و منزلت این قهرمانان با اخلاص و و این جنگجویان دلاور را بهتر نشان دهیم پاره اى از آنچه در حق آنان وارد شده را مرور مى کنیم :
شیخ مفید به سند خود از على بن حکم روایت کرده که گفت :
امیرمومنان به اصحاب خود فرمود: با من شرط و عهد کنید و من هم با شما شرط و عهد مى کنم که شما را به بهشت برسانم و با شما شرط نمى کنم که به طلا و نقره دست بیابید. همانا پیامبرمان صلى الله علیه و آله نیز در زمان خود با اصحابش فرمود: عهد و شرط کنید و من با شما جز بر بهشت عهد و شرط نمى کنم و اصحاب او عبارت بودند از سلمان فارسى و مقداد و ابوذر غفارى و عمار بن یاسر و ابوسامان و ابوعمرو انصاریان و سهل و عثمان فرزندان حنیف انصارى و جابر بن عبدالله انصارى . (58)
کشى به سند خود از ابى جارود روایت کرده که گفت : به اصبغ بن نباته گفتم : مقام و منزلت این شخص (امیر مومنان ) نزد شما چقدر است ؟ گفت : نمى دانم چه مى گویى همینقدر به تو بگویم که شمشیرهایمان بود و به هر که اشاره مى کرد او را مى زدیم و او به ما مى فرمود: با من هر شرطى که مى خواهید بکنید و به خدا قسم مى دانم که شما شرط نمى کنید به طلا و نقره بلکه شرط و پیمان مى کنید به مرگ . پیش از شما هم قومى بودند که با یکدیگر شرط و پیمان کردند و هیچ یک از آنان از دنیا نمى رفت مگر آن که پیامبر قوم خود یا پیامبر روستاى خود یا پیامبر بر نفس خودش مى گردید و شما هم همچون آنان خواهید بود به جز آن که شما پیامبر نیستید. (59) در اینگونه اخبار و امثال آن ، ستایشى عظیم و مقامى بلند براى اختصاص ‍ یافتگان به این هدایاى الهى و آسمانى به چشم مى خورد. یکى از آن ویژگان و خواص اصحاب ، عمار بن یاسر است که پنج مدح بزرگ و مقام کریم در او جمع شده است :
1 - از ارکان اربعه است .
2 - از کسانى است که بر سیره و روش پیامبر صلى الله علیه و آله بدون تغییر و تبدیل زیستند و در گذشتند.
3 - از هفت نفرى است که به خاطر ایشان رزق و باران و پیروزى نازل مى شود.
4 - از دوازده نفرى است که با ابوبکر مخالفت کردند.
5 - از شرطة الخمیس است . یعنى از آنان که همه چیز با ارزش و بى ارزش ‍ را در راه اطاعت از پیامبر صلى الله علیه و آله و ائمه علیهم السلام فدا کردند. یعنى شهید شدند و بقیه آنان تا آخرین لحظات عمر خود بر پیمان و شرط خود وفادار ماندند."www.ghadeer.org مطالب مربوط به شرطه الخمیس بر گرفته از سایت مذکور می باشد.

   + چریک ; ٤:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٢
comment نظرات ()

گاهی

زیر شدیدترین آتش ها! تیری از چپ، تیری از راست، گاهی درون سنگر، گاهی بیرون سنگر، گاهی شلیک می کنی! با هدف، بی هدف! در غم این همه فشار، گاهی می خندی، گاهی گریه می کنی، گاهی به وسعت سرزمین هایی که باید فتح کنی، می اندیشی! گاهی به تکه زمینی که در آن به محاصره افتاده ای، گاهی به امید، گاهی به ترس، گاهی سنگینی سینه، گاهی سبکی سر، به مهماتت می نگری چند فشنگ زنگ زده ، برای سیل نیروهای دشمن باید با هر فشنگ چهل تا را بیندازی، آن هم اینگونه که خودت افتاده ای!

آتش !  به یاد ابراهیم می افتی! هم رزمت ...

همانی که در گلستانی از آتش شهید شد! آخر یک گردان بت را شکسته بود اما فرمانده شان را نکشته بود تا نشانشان دهد که چقدر حقیر و پست هستند و فقط عکس یادگاری گرفته بود و همان عکس یادگاری هم آخر کار خودش را کرد!

یادت می آید؟ چقدر با بی سیم گفتی ابراهیم فرمانده شان را بزن! آزادش نکن! اما ابراهیم حرفت را نپذیرفت. او همیشه کارهایش پر حکمت بود و اکنون می فهمی چرا ابرهیم فرمانده شان را نزد اکنون که فرمانده شان مجسمه ای شده است در موزه های دنیا و اکنون که ابراهیم دارد در تمام کشور ها گلستان می سازد!

سید، سید، ابراهیم! ابراهیم جان جواب بده محاصره شده ایم ما در شکستن بت ها عاجز مانده ایم این چند بت را هنوز نشکسته ایم ...

ابراهیم بت ها مسلح شده اند! تمام نذوراتشان را خورده اند و جان گرفته اند وقت بسیار کم است، الان است که مردم از جشن برگردند و و ببینند که ما به جان بت هایشان افتاده ایم، بر سرمان بریزند. تازه شاید فکر کنند که از دست بت هایشان کاری بر می آید ... معاذالله

ابراهیم سخت می گذرد! دلمان برای خدای یگانه تنگ شده است! از بس که بین این بت ها دست و پا زده ایم دلمان گرفته است! ابراهیم سلام ما را به پروردگارمان برسان! و به او بگو اگر کارمان در بتخانه طول کشیده است نه برای آنست که بت پرست شده ایم، هیهات! بلکه برای آن بوده است که ضعیف بوده ایم و هنوز بت های زیادی هست که باید بشکنیم گر چه او خود می داند.

سید، سید، ابراهیم!

 ابراهیم! ما خدا را دوست داریم!

   + چریک ; ٤:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٥
comment نظرات ()

چله

تشنه ام سم تمام بدنم را فرا گرفته. در این بیابان سوزان خدایا کسی نیست جرعه ای آب به من بنوشاند عجب دشت عجیبی است این همه هیاهو برای چیست؟

به من می گوید اگرکمی صبر کنی سیراب خواهی شد به او می گویم پس رهایم کن تا بروم و کمی آب بنوشم و او هم رهایم می کند و من شتابان حرکت می کنم. اما نهر آب از این سویی که میروم نیست! پس من برای چه می روم؟ از دور سواری را می بینم مردی دلیر بر اسب سوار است و تاخت می تازد بیشتر دقت می کنم، مشکی به دندان گرفته است.  به سرعت به او نزدیک می شوم. تشنگی طاقت از کفم برده نگاهی به مشکش می اندازم و بی اختیار بر مشکش می نشینم! از این سوی مشک می روم و سرم از سوی دیگر بیرون میزند! خدایا چه آب سرد و گوارایی است. آب مشک بر سر و صورتم می ریزد.

ناگهان نگاه آن سوار دلیر همانطور که مشک بر دندان دارد به من می افتد. رنگ از رخسارش می پرد. آنقدر مظلومانه به من نگاه می کند که تمام وجودم را به آتش می کشد. با پایش ضربه به اسب می زند و اسب را به ماندن فرا می خواند. اسب که با تمام وجودش در حال دویدن بود نگران می ایستد و تا نگاهش به من می افتد گویی پاهایش سست می شود و به زور خود را سر پا نگه می دارد. به خودم می آیم می بینم که من از میان مشک سوار دلیر گذشته ام شرمندگی سراسر وجودم را فرا گرفته است آب خنک همچنان بر سر وصورتم می زند. چشمم به لبان خشکیده سوار دلیر می افتد با دستپاچگی به سوار آب تعارف می زنم  می گویم؛ دستانت را بگیر زیر مشک تا هنوز آب مشک تمام نشده چند جرعه می توانی بنوشی بعد با هم می رویم لب نهر هرچه خواستی آب بنوش. سوار همچنان مبهوت و دردناک به من خیره شده است نمی توانم نگاهش را تحمل کنم دوباره می گویم: حالا کاریست که شده اینقدر خودت را ناراحت نکن تمام آبهای زمین را از دست که نداده ای فقط یک مشک ... سوار دلیر نگاهش را از من گرفت و به سوی چند خیمه چرخاند خدای من چه می دیدم زنان و کودکانی که از دور به او چشم دوخته بودند ظرف های خالی دستانشان را ببین از خودم بدم آمد. با تمام وجود فریاد کشیدم: ای مرد دلیر زود باش مرا بشکن وبا دستانت جلوی آب را بگیر! اما ناگهان یادم آمد چند روزی را در سم خوابیده ام! مرد دلیر نگاهی به من انداخت دهانش را باز کرد  ومن و مشک بر روی زمین افتادیم.

دنیا برایم تیره و تار شد. به یاد حرفهای پدرم افتادم همیشه به من می گفت مراقب باش که در کجا می خوابی و در چله کدام کمان میروی؟

هلا ای چریکان! ای تیرهای در کمان! ای تشنگان آب حقیقت! بصیرت داشته باشید که در چله کمان چه کسی پا می گذارید، نکند به آب رسیدنتان آبروی فرمانده را برود!

   + چریک ; ۱:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢٥
comment نظرات ()

چه فکر کرده اید؟

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

ام حسبتم ان تدخلوا الجنه و لما یاتکم مثل الذین خلوا من قبلکم

مستهم الباساء و الضراء و زلزلوا

حتی یقول الرسول و الذین امنوا معه متی نصرالله

الا ان نصرالله قریب

(آیه 214 سوره بقره)

"فکر کردید به بهشت می روید؟ فکر کردید ایمانتان کامل شده؟ فکر کردید در راه خدا هستید؟ یا فکر کردید به هدف رسیده اید و آنچه بر سر نسل های قبل و گذشتگان آمده بر سر شما نمی آید؟

به همین راحتی؟

از همه آن چه بر سر گذشتگان آمد، از رنج ها و سختی های زمانه، از زیر و رو شدن انسانهای اهل حقیقت و فشار حوادث تا آنجایی که فرستاده خدا و تمام کسانی که به همراه او ایمان آورده بودند، ندا برآوردند که پس یاری خدا کی می رسد؟

پس همگان بدانید! نصرت خدا بر مومنین نزدیک است."

(برداشتی آزاد از تدبر در آیه شریفه)

 

هان ای چریکان حقیقت!

فرمانده ندای استمداد از پروردگار سر داده است.

مپندارید که فشار زمانه تنها شما را در کمین فتنه ها انداخته است.

فرمانده خود، بزرگترین غمها را در سینه دارد.

هر چه سلاح و مهمات دارید به میدان بیاورید و استقامت بورزید.

همه آموزشهای چریکی فرماندهان برای چنین لحظاتی بوده است.

در رکاب فرمانده بمانید و همصدا با فرمانده، از خدا یاری بطلبید.

آن زمان است که یاری خدا نزدیک است.

ولله جنود السماوات و الارض

والسلام

 

   + چریک ; ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۸/۱۳
comment نظرات ()

آویخته خواهم ماند!

فرمانده!

هر وقت با خودم گفتم که برخیزم و لباس بزم و نا فرمانی از تن بکنم و لباس رزم سپاهت را بر تن کنم و فرمانبردار تو باشم اتفاقی افتاد و دوباره پایم لرزید تا آنجا که حتی لباس رزمت را به بزم گناهانم آلودم

فرمانده!

شاید مرا از سپاهت اخراج کردی

شاید دیگر دوست نداری خدمتگذارت باشم

شاید احترامت را نگه نداشته ام پس دستور دادی تا دورم کنند

)

ادامه مطلب
   + چریک ; ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/٢٠
comment نظرات ()

چه؟

چریک!

اگر فرمانده ات روی حرفهای تو حساب باز کرده باشد چه؟

اگر حج انتظار را رها کرده باشد و به سوی کوفه غیبت تو آمده باشد چه؟

نامه ات را اگر باور کرده باشد چه؟

تو را برای مبارزه آموزش داده اند. این همه عمر! این همه آیه! حالا که میدان جنگ واقعی است باید کاری بکنی!

اگر اکنون مسلم بالای دارالعماره باشد چه؟

   + چریک ; ۱:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٤
comment نظرات ()

چشمان چریک

(به روز رسانی مطالب دوشنبه ها)

چریک را گفتند که فرمانده ات در اشتباه است! دارد به بیراهه می زند! فرمانده ات بی تدبیر است! مصلحت اندیشی ندارد! گفتند البته تقصیر فرمانده ات نیست هرکس دیگر هم که بود اگر اطلاعات نادرست و مشاوره غلط به او می رسید همین کار را می کرد. گفتند باید! باید فرمانده آنگونه که ما می گوییم عمل کند! و بر روی فرمانده سلاح کشیدند هرکس هر سلاحی که داشت! البته قربه الی الله! وقتی گرد و غبار فتنه خوابید و دیدند که حق با فرمانده بود دوباره فرمانده را به دادگاه کشیدند که تو حرفت درست بود چرا پافشاری نکردی؟ ما نفهمیدیم تو که فهمیدی چرا کاری نکردی! به هر حال تو فرمانده بودی و مسئولیت شکستها با توست.

ادامه مطلب
   + چریک ; ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱٤
comment نظرات ()

فرمانده به فرمانده

فرمانده به فرمانده اش چه می گوید؟ این از اسرار محرمانه است! هیچکس نباید بداند جز اهل سر. و آنگاه که فرمانده به ضرورت سخن گوید به رمز باشد که شنود دشمن اگر هم بسیار قوی بود فهم اسرار نتواند!

اما به هوش ای چریک! اگر در جبهه ای دیدی که فرمانده بدون رمز فرمانده اش را خطاب کرد و بدون رمز سخن راند بدان که در تنگنای محاصره افتاده است، بدان که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد! بدان که غریب و تنها مانده است! اگر خواستی به آب و آتش بزنی بدان که وقتش رسیده است. اگر صدای فرمانده ات را شنیدی که به فرمانده اش بغض آلود می گفت: دعایم کن! بدان که دیگر رمزی در کار نیست، بدان که فرمانده ات در کمین افتاده است! وقتی دیدی که حرف خلوت دل خویش را بر روی فرکانس بی سیم آورده است از آن به بعد نفسهایش را هم می توانی بشماری! که این پیش گویی نیست بلکه سرنوشت تاریخی فرماندهان چریکان است! اگر فرمانده ات گفت که همه چیزش را برای فدا کردن مهیا کرده است بدان که دشمن ضربات کاری بر او وارد کرده است وآنجاست که فرمانده هر چه داشته باشد به میدان خواهد آورد!

چریک! تو متهمی که یک عمر گریه کردی در سوگ فرمانده ای که تنها ماند!

چه حاصل از اینهمه اشک و ناله اگر فرمانده تو هم تنها بماند!

گریه هایت را بگذار در دل شب و روزها بخروش!

بخروش همانگونه که فرمانده ات می خواندت!

خروشی شاید مثل صبوری!

   + چریک ; ٢:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/۳٠
comment نظرات ()

سه چریک و یک دختر

سه چریک به کوه زدند و قصد قله نمودند، آخر چریک و کوه را انسی دیرینه باشد و از میان لحظه های روز برای آغاز این کوهپیمایی غروب را برگزیدند و چون قدم در راه نهادند در پس خود دختری جوان را دیدند که او هم تنها به کوه زده است. دختری که از زیر چادر سیاهش هیمنه عفاف از چهره اش می بارید و قامتش یک دختر چریک را به نمایش می گذاشت.

آخر دختر! این چه کوه آمدنی است کوه که جای خود دارد در شهرش گرگ بسیار است و این کوه هم گردنه بسیار دارد. حالا اگر آمدی کوه خیلی خوب، ولی چرا تنها و اگر تنها آمدی چرا شبانه؟

دختر از دور فاصله اش را با سه چریک حفظ می کرد و سعی می کرد پشت سر آنها گام بردارد، تا آنکه غروب از تلاش برای بازداشتن خورشید نا امید شد و سیاهی شب پرده بر کوه افکند. دختر به سه چریک نزدیک شدو از آنان خواست که به دلیل تاریکی هوا پشت سر چریکان حرکت کند! چریکان پذیرفتند و همگی به راه خود ادامه دادند کوه بود و صخره و سختی وهر از چندگاهی شبه انسانی که در تاریکی شب از کنار آنان عبور می کرد...

ادامه مطلب
   + چریک ; ٧:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٢
comment نظرات ()