گاهی
زیر شدیدترین آتش ها! تیری از چپ، تیری از راست، گاهی درون سنگر، گاهی بیرون سنگر، گاهی شلیک می کنی! با هدف، بی هدف! در غم این همه فشار، گاهی می خندی، گاهی گریه می کنی، گاهی به وسعت سرزمین هایی که باید فتح کنی، می اندیشی! گاهی به تکه زمینی که در آن به محاصره افتاده ای، گاهی به امید، گاهی به ترس، گاهی سنگینی سینه، گاهی سبکی سر، به مهماتت می نگری چند فشنگ زنگ زده ، برای سیل نیروهای دشمن باید با هر فشنگ چهل تا را بیندازی، آن هم اینگونه که خودت افتاده ای!
آتش ! به یاد ابراهیم می افتی! هم رزمت ...
همانی که در گلستانی از آتش شهید شد! آخر یک گردان بت را شکسته بود اما فرمانده شان را نکشته بود تا نشانشان دهد که چقدر حقیر و پست هستند و فقط عکس یادگاری گرفته بود و همان عکس یادگاری هم آخر کار خودش را کرد!
یادت می آید؟ چقدر با بی سیم گفتی ابراهیم فرمانده شان را بزن! آزادش نکن! اما ابراهیم حرفت را نپذیرفت. او همیشه کارهایش پر حکمت بود و اکنون می فهمی چرا ابرهیم فرمانده شان را نزد اکنون که فرمانده شان مجسمه ای شده است در موزه های دنیا و اکنون که ابراهیم دارد در تمام کشور ها گلستان می سازد!
سید، سید، ابراهیم! ابراهیم جان جواب بده محاصره شده ایم ما در شکستن بت ها عاجز مانده ایم این چند بت را هنوز نشکسته ایم ...
ابراهیم بت ها مسلح شده اند! تمام نذوراتشان را خورده اند و جان گرفته اند وقت بسیار کم است، الان است که مردم از جشن برگردند و و ببینند که ما به جان بت هایشان افتاده ایم، بر سرمان بریزند. تازه شاید فکر کنند که از دست بت هایشان کاری بر می آید ... معاذالله
ابراهیم سخت می گذرد! دلمان برای خدای یگانه تنگ شده است! از بس که بین این بت ها دست و پا زده ایم دلمان گرفته است! ابراهیم سلام ما را به پروردگارمان برسان! و به او بگو اگر کارمان در بتخانه طول کشیده است نه برای آنست که بت پرست شده ایم، هیهات! بلکه برای آن بوده است که ضعیف بوده ایم و هنوز بت های زیادی هست که باید بشکنیم گر چه او خود می داند.
سید، سید، ابراهیم!
ابراهیم! ما خدا را دوست داریم!
نظرات ()
