چه انتظارا!

چه انتظارا! از چریکی که تماما خرد شده است!
خرد؟ یعنی عقل و دانش؟ خرد؟ یعنی تکه تکه؟ خرد؟ یعنی کوچک؟
همان تکه تکه بهتر است.
نامم علی است ولی چه فایده اگر به نجف راهم ندهند هویت بودنم به هستی نجف است.
بیچاره من! خرد وخاکشیر! همه همراهان به نجف بروند ومن نروم؟ یا بهتر بگویم نگذارند بروم! سربازی و پاسپورت و ویزا همه اش کشک است بهانه است. لیاقت نداشته ام. بیچاره تر از من کسی که فکر کند شکسته نفسی می کنم. من شکسته نفسی نمی کنم بلکه نفسم شکسته جانم می کند...
و قلمم می نویسد چریکی که عمری به عشق فرمانده زنده مانده است همه جا دشمنان فرمانده، سایه اش را با تیر میزنند اکنون فرمانده همه را راه می دهد او را راه نمی دهد ...
چه می نویسی ای قلم حق دارد اگر راهم ندهد مگر برایش چه کرده ام؟ جز آنکه همیشه در دردهای خودم دست وپا زده ام آیا کاری دیگر برایش کرده ام؟ جز آنکه همیشه از او مدد گرفته ام و او همیشه به دادم رسیده است کاری برایش کرده ام ؟ تازه مرا باش اگر هم بروم با کوله باری از حاجت می روم نه برای فرمانده! تو چه خوش خیالی قلم! آهای قلم ای قلم خوبم با تمام احترام و عشقی که برایت قائلم باید بگویم چه ادعای چریکی کنم وقتی که حال و روزم اینست...
چرا گریه می کنی قلم؟ گریه کن! باید هم گریه کنی! از نوشتن و حرف زدن که کاری درست نمی شود! باز هم می خواهی بنویسی؟ باشد بنویس!
و قلمم نوشت" می خواهم یک نامه بنویسم تا به دوستانت بدهی تا در ضریح فرمانده بیاندازند"
ای قلم خوبم اینقدر گریه نکن مرا ببخش اگر با تندی با تو حرف زدم حالم خراب است دست خودم نبود تو را به خدا دیگر گریه نکن. قلم برای نوشتن بی تابی میکند. باشد باشد دیگر حرف نمی زنم تو بنویس! باشد نامه ات را بنویس! من سراپا چشمم بنویس!
"سلام بر مولایم علی
من یک قلم هستم در دستان یکی از محبین تو، ما را خوب می شناسی ما قلم های شیعه تو هستیم پدران و پدران پدرانمان در طول تاریخ از مناقب تو نوشته ایم. ما همواره از تو نوشتیم که، فرمانده ای بودی که همواه تنها ماندی. تو فرمانده ای بودی که حقیقت به واسطه تو شناخته می شد.و ما می نوشتیم که سائل را از در خانه ات نمی راندی. ما می نوشتیم که هرکس محبت تو را در سینه داشته باشد اهل نجات است. مولای من ما همه اینها را برای صاحبان و کاتبانمان می نویشتیم اما غرض از نوشتن این نامه به بارگاهت اینست که من همواره برای صاحبم از چریکی نوشته ام و تو خودت خوب می دانی که همه اینها بهانه ای بود تا او را به یاد تو بیندازم. حالا صاحبم در فشار زمانه تنها مانده است. در کمین مانده است. به قول خودش تکه تکه شده است. اینکه به درگاهت راهش می دهی یا نه با خودتان! اما فرمانده! این سربازت به کمک تو نیاز دارد. یک بار پنهانی به من می گفت که می ترسم از فرمانده ام دور شوم و وقتی فرمانده ام به من نیاز دارد آنقدر از او دور شده باشم که حتی صدایش را هم نشنوم. به من می گفت که پیش تو وساطتش را بکنم حالا من به او چه جوابی بدهم...
بر سر قلمم فریاد کشیدم و التماسش کردم: بس کن قلم!
یا علی صاحبم دارد اشک می ریزد مثل من، مثل شما! اما بگذارید نامه ام را تمام کنم یا علی شما محب و دوستدار زیاد دارید اماصاحب من که جز تو کسی را ندارد. بیا و هرچه هست یکجا بخر. یکجا حلالش کن. من برایش نوشته ام که حسین تو کسی داشته به نام حر که فرزندتان به یک لحظه او را خریده است و از بند دنیا آزادش کرده است. یا علی می خواهم وساطت کنم _ نون والقلم_ من قلمم! بیا و به حرمت من او را بپذیر! راهش دادی یا نه فرقی نمیکند دستی به سرش بکش._ یدالله فوق ایدیهم_
یا علی شاید قلم خود تو باشی شاید من نیستم آنچه می نویسم خودت می نویسی
دوستدارت ای علی
با احترام
قلم محب ات سید علی
والسلام
نظرات ()
