کتاب چریک

متن گزارش محرمانه است!

متن گزارش محرمانه است.

روزی در کشاکش صحنه نبرد به همراه فرمانده به صورت ناشناس
به میان چریکان رفتیم عرصه کارزار سخت بود و همه مشغول جنگیدن، به همه سنگر ها سر
می زدیم کسی فرمانده را نمی شناخت، چون همه فقط نام فرمانده را شنیده بودند و کسی
چهره فرمانده را ندیده بود. فرمانده از تک تک چریکان احوالپرسی می کرد و از حال و
روزشان جویا می شد و خواسته های آنان را می پرسید چریکان بدون آنکه بدانند با چه
مقامی و با چه کسی گفتگو می کنند نیازهای خود را بیان می کردند، عده آذوقه می
خواستند عده مهمات می خواستند، بعضی نیز از سختی نبرد گلایه می کردند. فرمانده به
حرفهای آنان با دقت گوش می داد و خواسته های هرکس را برآورده می کرد، به همه
دلداری می داد، اما عده ای بودند که فقط برای فرمانده دعا می کردند و به جای بیان
خواسته می گفتند "فرمانده از حال ما با خبر است هر چه صلاح بداند برای ما می
فرستد ما فقط می خواهیم فرمانده از ما راضی باشد." فرمانده وقتی این سخنان را
می شنید، لبخندی می زد و می گفت: "ان شاء الله که راضی است." یادم می
آید وقتی فرمانده از یکی از چریکانش خواسته بود تا نیازهایش را بگوید، اشک از
دیدگان چریک جاری شده بود و گفته بود "تنها آرزوی دیدار فرمانده را دارم"
و از فرمانده پرسید "آیا تو فرمانده را دیده ای، تو می توانی آرزویم را
برآورده سازی و مرا به دیدار فرماده برسانی؟" فرمانده او را به آغوش کشید و
گفت: "خداوند دعایی که از عمق جان باشد مستجاب می کند، من هم برایت دعا می
کنم. فرمانده هم اگر تو را ببیند خوشحال می شود."

سنگر به سنگر به دنبال فرمانده میان چریکان می رفتم که به
سنگری رسیدیم که روی آن نوشته بود "لطفا وارد نشوید!" خیلی تعجب کردم،
با خود اندیشیدم آیا این چریک فکر نکرده است شاید فرمانده روزی به او سری بزند؟
فرمانده به سمت آن سنگر رفت پشت در ایستاد و اجازه ورود خواست. صدایی از درون سنگر
به گوش رسید که پرسید: "کیستی؟" فرمانده گفت: "هم رزمی که برای
دیدار شما آمده است" صدا پاسخ داد: "خیلی وقت می شود کسی به پیش من
نیامده است، ورود به سنگر من شرایطی دارد، باید دستها و پاهایتان را بشویید، سپس
تفنگتان را چون از میان خون و جنگ آمده آب بکشید، سپس وارد شوید." به فرمانده
عرض کردم: "جانم به فدایتان، بیایید و از این سنگر صرفنظر فرمایید، این چریک
رسم مهمانوازی نمی داند." فرمانده پاسخ داد: "هرچه می خواهد باشد، مگر
او سرباز من نیست؟"

ادامه مطلب
   + چریک ; ٩:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٤
comment نظرات ()

شرطه الخمیس

ای فدائیان فرمانده!

همه تاریخ لبریز از چریکانی است که نقش خویش را به نیکی دریافته اند.

  

"شرطه الخمیس (54) 
این گروه خالص و برگزیده ، چشم و چراغ و منتخب سپاه علوى بود و براى سختى ها و امور مهم فراهم آمده بود. تعداد آنها پنج هزار یا شش هزار نفر بود. (55)

به اصبغ بن نباته که از شرطة الخمیس بود گفتند: چرا به این اسم شما را نامیدند؟ گفت : زیرا ما براى امیرمومنان ضمانت کردیم که جان خود را فدا کنیم و او براى ما ضمانت رستگارى فرمود. (56) از امیرمومنان على علیه السلام روایت شده که به عبدالله بن یحیى حضرمى در جنگ جمل فرمود: بشارت باد ترا اى فرزند یحیى زیرا تو و پدرت به راستى از شرطة الخمیس هستید. رسول خدا صلى الله علیه و آله به من خبر داد که نام تو و نام پدرت در شرطة الخمیس ثبت است و خداوند از زبان پیامبرش شما را شرطة الخمیس نام نهاده است . (57) براى آن که بتوانیم مقام و منزلت این قهرمانان با اخلاص و و این جنگجویان دلاور را بهتر نشان دهیم پاره اى از آنچه در حق آنان وارد شده را مرور مى کنیم :
شیخ مفید به سند خود از على بن حکم روایت کرده که گفت :
امیرمومنان به اصحاب خود فرمود: با من شرط و عهد کنید و من هم با شما شرط و عهد مى کنم که شما را به بهشت برسانم و با شما شرط نمى کنم که به طلا و نقره دست بیابید. همانا پیامبرمان صلى الله علیه و آله نیز در زمان خود با اصحابش فرمود: عهد و شرط کنید و من با شما جز بر بهشت عهد و شرط نمى کنم و اصحاب او عبارت بودند از سلمان فارسى و مقداد و ابوذر غفارى و عمار بن یاسر و ابوسامان و ابوعمرو انصاریان و سهل و عثمان فرزندان حنیف انصارى و جابر بن عبدالله انصارى . (58)
کشى به سند خود از ابى جارود روایت کرده که گفت : به اصبغ بن نباته گفتم : مقام و منزلت این شخص (امیر مومنان ) نزد شما چقدر است ؟ گفت : نمى دانم چه مى گویى همینقدر به تو بگویم که شمشیرهایمان بود و به هر که اشاره مى کرد او را مى زدیم و او به ما مى فرمود: با من هر شرطى که مى خواهید بکنید و به خدا قسم مى دانم که شما شرط نمى کنید به طلا و نقره بلکه شرط و پیمان مى کنید به مرگ . پیش از شما هم قومى بودند که با یکدیگر شرط و پیمان کردند و هیچ یک از آنان از دنیا نمى رفت مگر آن که پیامبر قوم خود یا پیامبر روستاى خود یا پیامبر بر نفس خودش مى گردید و شما هم همچون آنان خواهید بود به جز آن که شما پیامبر نیستید. (59) در اینگونه اخبار و امثال آن ، ستایشى عظیم و مقامى بلند براى اختصاص ‍ یافتگان به این هدایاى الهى و آسمانى به چشم مى خورد. یکى از آن ویژگان و خواص اصحاب ، عمار بن یاسر است که پنج مدح بزرگ و مقام کریم در او جمع شده است :
1 - از ارکان اربعه است .
2 - از کسانى است که بر سیره و روش پیامبر صلى الله علیه و آله بدون تغییر و تبدیل زیستند و در گذشتند.
3 - از هفت نفرى است که به خاطر ایشان رزق و باران و پیروزى نازل مى شود.
4 - از دوازده نفرى است که با ابوبکر مخالفت کردند.
5 - از شرطة الخمیس است . یعنى از آنان که همه چیز با ارزش و بى ارزش ‍ را در راه اطاعت از پیامبر صلى الله علیه و آله و ائمه علیهم السلام فدا کردند. یعنى شهید شدند و بقیه آنان تا آخرین لحظات عمر خود بر پیمان و شرط خود وفادار ماندند."www.ghadeer.org مطالب مربوط به شرطه الخمیس بر گرفته از سایت مذکور می باشد.

   + چریک ; ٤:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٢
comment نظرات ()

چله

تشنه ام سم تمام بدنم را فرا گرفته. در این بیابان سوزان خدایا کسی نیست جرعه ای آب به من بنوشاند عجب دشت عجیبی است این همه هیاهو برای چیست؟

به من می گوید اگرکمی صبر کنی سیراب خواهی شد به او می گویم پس رهایم کن تا بروم و کمی آب بنوشم و او هم رهایم می کند و من شتابان حرکت می کنم. اما نهر آب از این سویی که میروم نیست! پس من برای چه می روم؟ از دور سواری را می بینم مردی دلیر بر اسب سوار است و تاخت می تازد بیشتر دقت می کنم، مشکی به دندان گرفته است.  به سرعت به او نزدیک می شوم. تشنگی طاقت از کفم برده نگاهی به مشکش می اندازم و بی اختیار بر مشکش می نشینم! از این سوی مشک می روم و سرم از سوی دیگر بیرون میزند! خدایا چه آب سرد و گوارایی است. آب مشک بر سر و صورتم می ریزد.

ناگهان نگاه آن سوار دلیر همانطور که مشک بر دندان دارد به من می افتد. رنگ از رخسارش می پرد. آنقدر مظلومانه به من نگاه می کند که تمام وجودم را به آتش می کشد. با پایش ضربه به اسب می زند و اسب را به ماندن فرا می خواند. اسب که با تمام وجودش در حال دویدن بود نگران می ایستد و تا نگاهش به من می افتد گویی پاهایش سست می شود و به زور خود را سر پا نگه می دارد. به خودم می آیم می بینم که من از میان مشک سوار دلیر گذشته ام شرمندگی سراسر وجودم را فرا گرفته است آب خنک همچنان بر سر وصورتم می زند. چشمم به لبان خشکیده سوار دلیر می افتد با دستپاچگی به سوار آب تعارف می زنم  می گویم؛ دستانت را بگیر زیر مشک تا هنوز آب مشک تمام نشده چند جرعه می توانی بنوشی بعد با هم می رویم لب نهر هرچه خواستی آب بنوش. سوار همچنان مبهوت و دردناک به من خیره شده است نمی توانم نگاهش را تحمل کنم دوباره می گویم: حالا کاریست که شده اینقدر خودت را ناراحت نکن تمام آبهای زمین را از دست که نداده ای فقط یک مشک ... سوار دلیر نگاهش را از من گرفت و به سوی چند خیمه چرخاند خدای من چه می دیدم زنان و کودکانی که از دور به او چشم دوخته بودند ظرف های خالی دستانشان را ببین از خودم بدم آمد. با تمام وجود فریاد کشیدم: ای مرد دلیر زود باش مرا بشکن وبا دستانت جلوی آب را بگیر! اما ناگهان یادم آمد چند روزی را در سم خوابیده ام! مرد دلیر نگاهی به من انداخت دهانش را باز کرد  ومن و مشک بر روی زمین افتادیم.

دنیا برایم تیره و تار شد. به یاد حرفهای پدرم افتادم همیشه به من می گفت مراقب باش که در کجا می خوابی و در چله کدام کمان میروی؟

هلا ای چریکان! ای تیرهای در کمان! ای تشنگان آب حقیقت! بصیرت داشته باشید که در چله کمان چه کسی پا می گذارید، نکند به آب رسیدنتان آبروی فرمانده را برود!

   + چریک ; ۱:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢٥
comment نظرات ()

نامه ای به همسر چریک!

یکی از دوستان چریکم ازدواج کرده است!

( کاش همسر دوستم، این مطالب را بخواند.)

و این نامه ای است به همسر یک چریک!

حضور محترم همسر دوستم، سلام علیکم.

با عرض ادب و احترام

تبریک فراوان خدمت شما عرضه می دارم بابت انتخابی که کردید و در مقابل صد البته چریک قصه های ما هم همیشه بهترین ها را بر می گزیند...

چریک برای چریک! این یک اصل است( الطیبات لطیبین) 

غرض از نوشتن این نامه وصف چریکان نیست و در این مجال من نمی خواهم داستان سرایی کنم بلکه تنها می خواهم گرای چریک را به شما بدهم تا راحتتر او را شناسایی کنید، همین!

از سابقه آشنایی ام با او می گویم.

چند صباحی در خاکریزی تحت پرچم فرمانده جنگیده ایم به عشق فرمانده نفس کشیده ایم و دیگران را به نفس کشیدن فرا خوانده ایم و شما نیک می دانید یک چریک بدون فرمانده هیچ ارزشی ندارد! و شما می دانید که بالاترین آرزوی هر چریک جلب رضایت فرمانده است. محمد را می گویم.

و من شهادت می دهم که محبت فرمانده در سینه اش موج می زند،

من شهادت می دهم که عیار خلوصش بالاست،

من شهادت می دهم که اگرخانواده شما قبل از ازدواجتان برای تحقیق  به من زنگ زده بودند، من حتما برای توصیفش لغت کم می آوردم دقیقا مثل حالا...

اصلا، چریک که قابل وصف نیست.

چریکی که همیشه در استتار است و شب ها به خط می زند را چگونه توصیف کنیم؟

در توصیفش چاره ای نداریم مگر آنکه مکانش را توصیف کنیم.

وقتی در میان شاخ و برگ یک درخت پنهان است او را یک درخت کهن و با ریشه بنامیم. 

وقتی در دل کوه پنهان است او را چون کوه راسخ بنامیم.

 وقتی که در اعماق دریا به غواصی است او را دریا بنامیم پر از مروارید و گوهر که باید کشف شود.

محمد را می گویم!

البته این حرفها هیچ تناقضی با یک سور درست و حسابی که چریک باید بدهد ندارد. باز هم محمد را می گویم! که اغنیا مشهد می گویند شیشلیگ های شاندیز مزه ای دیگر دارد!!!

که به حول و قوه الهی این سور را از چریک خواهیم گرفت.

به هر حال برای شما و همسرتان _محمد را می گویم_ آرزوی چریکی با معرفت در راه فرمانده را دارم

اللهم اجعلنا من انصاره و اعوانه

والسلام

الچریک الخاکیه

   + چریک ; ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱٤
comment نظرات ()

جور هم نشد برو!

لو نهرتنی ما برحت من بابک و لا کففت عن تملقک

اصلا فرق چریک با دیگران در همین است در جور نشدن و رفتن!

ماشه شکستگانیم، توپخانه چی به پا خیز!

مثال فرمانده مثال طبیب است، حتی اگر جور هم نشد باید بروی این تنها راه زنده ماندن است!

برو و هر چه را می توانی با خودت ببر از خودت و اسبت ورزمت گرفته تا قلمت و عملت و بدنت، همه را در حد توانت بردار و ببر!

باید آنقدر بروی تا بالاخره همه چیزت را ببری!

باید آنقدر بروی تا رفتن و نرفتنت یکی شود! لو کشف الغطاء ما ازددت یقینا

همیشه مثل رفتن شوی.

نه مثل حالا که همیشه مثل نرفتن هستی!

تو را می گویم چریک !

حواست هست؟

   + چریک ; ٥:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢۸
comment نظرات ()

چه فکر کرده اید؟

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

ام حسبتم ان تدخلوا الجنه و لما یاتکم مثل الذین خلوا من قبلکم

مستهم الباساء و الضراء و زلزلوا

حتی یقول الرسول و الذین امنوا معه متی نصرالله

الا ان نصرالله قریب

(آیه 214 سوره بقره)

"فکر کردید به بهشت می روید؟ فکر کردید ایمانتان کامل شده؟ فکر کردید در راه خدا هستید؟ یا فکر کردید به هدف رسیده اید و آنچه بر سر نسل های قبل و گذشتگان آمده بر سر شما نمی آید؟

به همین راحتی؟

از همه آن چه بر سر گذشتگان آمد، از رنج ها و سختی های زمانه، از زیر و رو شدن انسانهای اهل حقیقت و فشار حوادث تا آنجایی که فرستاده خدا و تمام کسانی که به همراه او ایمان آورده بودند، ندا برآوردند که پس یاری خدا کی می رسد؟

پس همگان بدانید! نصرت خدا بر مومنین نزدیک است."

(برداشتی آزاد از تدبر در آیه شریفه)

 

هان ای چریکان حقیقت!

فرمانده ندای استمداد از پروردگار سر داده است.

مپندارید که فشار زمانه تنها شما را در کمین فتنه ها انداخته است.

فرمانده خود، بزرگترین غمها را در سینه دارد.

هر چه سلاح و مهمات دارید به میدان بیاورید و استقامت بورزید.

همه آموزشهای چریکی فرماندهان برای چنین لحظاتی بوده است.

در رکاب فرمانده بمانید و همصدا با فرمانده، از خدا یاری بطلبید.

آن زمان است که یاری خدا نزدیک است.

ولله جنود السماوات و الارض

والسلام

 

   + چریک ; ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۸/۱۳
comment نظرات ()

خواستگاری چریک

بسم الله گفت و با یاد فرمانده آغاز کرد. گفت: اینک که به خواستگاریت آمده ام سوالاتی دارم. نگاه چریک به زمین دوخته شده بود. به چشمانش نگاه کن چریک! آن چشمان، نگاه تو را جستجو می کنند. اینجا که دیگر حلال است، حلال که سهل است شاید واجب هم باشد! چریک آرام و متین آغاز کرد، پرسید: کدام قله مقصد شماست؟ صدایی نشنید. سکوت تمام فضای اتاق را پر کرده بود.

ادامه مطلب
   + چریک ; ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/۳٠
comment نظرات ()

چه؟

چریک!

اگر فرمانده ات روی حرفهای تو حساب باز کرده باشد چه؟

اگر حج انتظار را رها کرده باشد و به سوی کوفه غیبت تو آمده باشد چه؟

نامه ات را اگر باور کرده باشد چه؟

تو را برای مبارزه آموزش داده اند. این همه عمر! این همه آیه! حالا که میدان جنگ واقعی است باید کاری بکنی!

اگر اکنون مسلم بالای دارالعماره باشد چه؟

   + چریک ; ۱:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٤
comment نظرات ()

حیرانی!

باشد می نویسد چریک !

اما این بار از همه چیز! از همه اتفاقاتی که می افتد در درون و بیرون از چریک!

شاید یک گزارش ساده! شاید ...

اما همه چیز را که نمی شود نوشت! با آن نا نوشتنی ها چه باید کرد؟

این قلم ابا دارد از صریح نویسی اصلا کار هنر صراحت نیست!

ولی باید نوشت حتی همین حیرانی را!

از هر آنچه در این ذهن  می گذرد! شاید وقت پیری برای گریستن وتضرع نیازی به دعای خاصی نباشد نیمه شبی همین وبلاگ را باز کردم و از خواندن همین مطالب که در اوج جوانی ام نوشته ام، های های گریستم و کفی بنفسک الیوم حسیبا

"امروز که می توانم نمیدانم، فردا که می دانم نمی توانم" این هم نغمه ای که با آن در جوانی ام می توانم گریه کنم!

باید در خیابان ها به راه بیفتم و به دنبال خودم بگردم از همه بپرسم که آیا مرا ندیده اند و اگر کسی مرا دیده بود آدرس خودم را از او بگیرم شاید خودم را یافتم! معرفه النفس

   + چریک ; ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٢
comment نظرات ()

استتار

استتار از اصول چریکی است!

باید شناخته نشوی!

همان اصل گمنامی را می گویم!

باید راه خودت را بروی و هر چه در خفا باشد بهتر چون این فرصت را از دشمن می گیری تا در برابر تو آرایش نظامی بگیرد آنگاه می توانی در زمان لازم در مکان هدف باشی!

تیر بزنی و تیر نخوری!

چریک از هر چه به دستت می رسد برای استتار استفاده کن و از فرصت استتار برای قوی تر کردن که لحظه حمله توان زیادی می طلبد!

 به هوش! که آفت استتار خواب است. مبادا چشمانت سنگین شوند!

و همیشه به خاطر داشته باش که دشمنت هم حتما در نزدیکی ات در استتار است این را می توانی از خون گرم همرزمانت که در کمین افتاده اند بفهمی!

   + چریک ; ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۱٩
comment نظرات ()

با خاک غسل کن چریک!

چریک سر به زیر انداخته است! اما به چریک آموخته اند که باید همیشه سرش بالا باشد و گرنه نقاب کلاهش نمی گذارد او جایی را ببیند. تا حال چند بار به خاطر سر به زیری اش تنبیه شده و به سلول انفرادی رفته است! سلول انفرادی برای تنبیه یا بهتر بگوییم برای تنبِّه!

اما اینک چه باید بکند اینجا چشمهایی هست که اگر سرش را بالا بگیرد دلش را خواهند لرزاند!

ادامه مطلب
   + چریک ; ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٥
comment نظرات ()

اخلاص الچریکین

وقتی منافقان و غافلان گرد فرمانده جمع می شوند چنان پر شور و حرارت که چریکان در میان جمعیت گم می شوند و فقط می توانند خود را به گوشه ای بکشند

وقتی گله گرگها به سوی چوپان می شتابند و اعلام وفاداری می کنند همان گرگهایی که توبه شان مرگ بوده است

وقتی گوسفندها سگ گله را به جرم پارس کردنهای گوشخراشش مورد نکوهش قرار می دهند

وقتی که آب گل آلود می شود و سر و کله ماهیگیران پیدا می شود

وقتی توبه فرمایان که خود توبه کمتر می کنند با مدعی روی هم می ریزند و قصد جان خرابات نشینان می کنند

وقتی ظالم و مظلوم در همسرایی ناخواسته سرود هل من ناصر می خوانند

وقتی که مرجع و مستندات همه از سخنان فرمانده می شود و دو طرف جبهه پرچم فرمانده را به اهتزاز در می آورند

تنها مخلصین نجات می یابند لاغوینهم اجمعین الا عبادک منهم المخلصین

چریک! اگر قرار شد در قرآن آفرینش سوره ای باشی سعی کن همیشه  سوره اخلاص باشی! قل هو الله احد، همین نشانه تو را کفایت می کند!

 

 

   + چریک ; ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۳٠
comment نظرات ()

بادبانها را بکشید!

به روز رسانی دوشنبه ها

ناگهان ولوله ای در کشتی چریکان افتاد؛ آیا به آبهای دریای فرمانده رسیده ایم؟"یکی" گفت: در راه بودن اصل است، رسیدن، کار "ابر چریکان" است.   "یکی" پرسید: آیا ما در راه هستیم؟ وسکوتی سنگین حکمفرما شد." یکی" گفت: خواستن مهم است، ما می خواهیم که در راه فرمانده باشیم! "یکی" پرسید: آیا ما واقعا می خواهیم؟ "یکی" گفت: بله! ما می خواهیم! "یکی" پرسید: خواستن نشانه دارد باید نمودارها نشان دهند که ما به سمت فرمانده حرکت کرده ایم!  نقشه های ماهواره ای را آوردند، دیدند که کشتی آنها نه تنها به سمت آبهای آزاد فرمانده حرکت نکرده که به چند مایلی جزایر خوش آب و هوا و تفریحی رسیده است! "یکی" گفت: 

ادامه مطلب
   + چریک ; ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢۱
comment نظرات ()

چشمان چریک

(به روز رسانی مطالب دوشنبه ها)

چریک را گفتند که فرمانده ات در اشتباه است! دارد به بیراهه می زند! فرمانده ات بی تدبیر است! مصلحت اندیشی ندارد! گفتند البته تقصیر فرمانده ات نیست هرکس دیگر هم که بود اگر اطلاعات نادرست و مشاوره غلط به او می رسید همین کار را می کرد. گفتند باید! باید فرمانده آنگونه که ما می گوییم عمل کند! و بر روی فرمانده سلاح کشیدند هرکس هر سلاحی که داشت! البته قربه الی الله! وقتی گرد و غبار فتنه خوابید و دیدند که حق با فرمانده بود دوباره فرمانده را به دادگاه کشیدند که تو حرفت درست بود چرا پافشاری نکردی؟ ما نفهمیدیم تو که فهمیدی چرا کاری نکردی! به هر حال تو فرمانده بودی و مسئولیت شکستها با توست.

ادامه مطلب
   + چریک ; ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱٤
comment نظرات ()

فرمانده به فرمانده

فرمانده به فرمانده اش چه می گوید؟ این از اسرار محرمانه است! هیچکس نباید بداند جز اهل سر. و آنگاه که فرمانده به ضرورت سخن گوید به رمز باشد که شنود دشمن اگر هم بسیار قوی بود فهم اسرار نتواند!

اما به هوش ای چریک! اگر در جبهه ای دیدی که فرمانده بدون رمز فرمانده اش را خطاب کرد و بدون رمز سخن راند بدان که در تنگنای محاصره افتاده است، بدان که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد! بدان که غریب و تنها مانده است! اگر خواستی به آب و آتش بزنی بدان که وقتش رسیده است. اگر صدای فرمانده ات را شنیدی که به فرمانده اش بغض آلود می گفت: دعایم کن! بدان که دیگر رمزی در کار نیست، بدان که فرمانده ات در کمین افتاده است! وقتی دیدی که حرف خلوت دل خویش را بر روی فرکانس بی سیم آورده است از آن به بعد نفسهایش را هم می توانی بشماری! که این پیش گویی نیست بلکه سرنوشت تاریخی فرماندهان چریکان است! اگر فرمانده ات گفت که همه چیزش را برای فدا کردن مهیا کرده است بدان که دشمن ضربات کاری بر او وارد کرده است وآنجاست که فرمانده هر چه داشته باشد به میدان خواهد آورد!

چریک! تو متهمی که یک عمر گریه کردی در سوگ فرمانده ای که تنها ماند!

چه حاصل از اینهمه اشک و ناله اگر فرمانده تو هم تنها بماند!

گریه هایت را بگذار در دل شب و روزها بخروش!

بخروش همانگونه که فرمانده ات می خواندت!

خروشی شاید مثل صبوری!

   + چریک ; ٢:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/۳٠
comment نظرات ()

جشن نگیرید!

جشن نگیرید! که تازه همه کاسه کوزه ها را سر خود شکسته ایم!

براستی یک چریک کی جشن میگیرد و کی شادمان است!

باید شبانه روزی رزمید، دیگر فرصتی برای خوابیدن نیست، این قطار با این همه وزن در سراشیبی تندی افتاده است، اگر با تمام تجهیزات سالم به ایستگاه برسد می تواند ترمز کند و زودتر از همه به سلامت به خط پایان برسد اما اگر قطار نقص فنی داشته باشد و ترمز نگیرد در ایستگاه فاجعه ای در انتظار است!

چریک باید خودت باشی!

هلا! تیرهایت دیگر مشقی نیست، مواظب خط آتش ات باش! هدفت را در مگسی تفنگت گم نکن! تیر خطایت مساویست با شلیک دشمنت در خال پیشانی!

   + چریک ; ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٢۳
comment نظرات ()

چریک و دشمن

وقتی غبار کارزار بالا گرفته است و نیروهایت تار ومار شده اند و هر یک به گوشه ای خزیده اند،  ابتدا مکان دشمن را شناسایی کن! همان دژهای مستحکمی که بر نیروهای حقیقت آتش می ریزد، سپس خط آتش دشمن را دنبال کن! آن منطقه ای که دشمن می کوبد منطقه امن توست! هر چقدر هم که پر تلاطم باشد!

آری، منطقه امن چریک آنجایی است که دشمن می کوبد، چرا که چریک آنجا می تواند آزادانه و عالمانه بجنگد! آزادی مبارزه! چه مفهوم زیبایی!

خط آتش جبهه نفاق را شناختن مشکل است اما خط آتش جبهه کفر آشکارا آتش می ریزد! شاید برخی از ما، در شناسایی دشمن دچار اشتباه شده باشیم اما دشمنان ما هرگز اشتباه نکرده اند! همان جایی را کوبیده اند که مرکز نیروهای خودی ما بوده است!

چریک! از گرد و غبار کارزار بیرون بزن! دشمنانت راه را به تو نشان خواهند داد!

   + چریک ; ٩:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٢٠
comment نظرات ()

چریک در کمین در چریک!

وقتی که در کمین می افتی، باید جایی پناه بگیری و سپس مکان دشمن را شناسایی کنی و آنگاه سعی کنی او را به عقب برانی یا از کمند کمینش خود را برهانی، چون دشمن از مدتها قبل نقشه کشیده ومدتها به انتظار نشسته و در موقعیتی سوق الجیشی نسبت به تو قرار گرفته است.

و تهمت اینگونه است آنگاه که چریک را به گلوله تهمت می بندند، چریک باید خیز بردارد و برای خود پناهی بجوید. سکوت! اولین راه ضد کمین است! آری کمین پرپر شدن دارد، مظلومیت دارد، اما راه دیگری پیش پای چریک نیست.

مثل بهشتی که تا لحظه شهادتش راهزنان کمین زده، نگذاشتند از پناهگاهش بیرون بیاید...

اینها همه که گفتم بر شرط آنست که چریک باشی و گرنه با بمبهای نامتعارف و ضد انسانی می توانی از کمین برهی که نقل است از از فرمانده به دشمنش:" که اگر می خواستم مکر به کار بندم از تو بسیار تواناتر بودم"...

و اما اگر چریک را در کمین دیدی مپندار که در کمین است، اگر چشم حقیقت بگشایی همه عالم را در کمین ببینی ان ربک لبالمرصاد

وقتی کمین در کمین بیاید، اولین وبزرگترین کمین پیروز خواهد بود نصر من الله و فتح قریب

و چریک حلالزاده ای است که به پروردگار خود رفته است پس چریک نیز همیشه در کمین است وبه امید و انتظار بزرگترین کمین بشری، فرمانده بزرگ که سالیان درازیست در کمین است!

تا فرمانده فرمان آتش نداده همه خاموش باشید! حتی به قیمت پرپر شدن نسلها چریک! چون این کمین، کمین نهایی است و ان الارض یرثها عبادی الصالحون. 

بیچاره دشمن! چه کمین های کوچکی دارد! شاید کمینی مثل انتخابات!

   + چریک ; ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۳/۱۳
comment نظرات ()

بهمن و چریک

چریک! تو باید خط نفاق را خوب شناسایی کنی که منافق ارتش کلاسیک مانند اهل کفر ندارد که با جنگ چریکی به آن ضربه بزنی! بلکه مدل پیشرفته و تکامل یافته کفر است!

گرچه قدم اول این بوده است که نفاق را در درونت بکشی اما ...

اما به هوش باش! که خط نفاق در جامعه همچون بهمنی سهمگین به راه خواهد افتاد، آنان که سنگ باشند درون بهمن خواهند رفت و به آن یاری می رسانند و آنان که کوهنورد قله های حقیقت، در آن مدفون خواهند شد.

پس بر  تو است که کوه را خوب بشناسی و نقاط بهمنگیر را شناسایی کنی تا زیر آن مدفون نشوی! خط نفاق تا فرصتی نیافته هیچ کاره است اما به محض آنکه فرصت بیابد خود را رسوا می کند مثل بهمن!

آهای کوهنوردان چریک! در این زمستان کوههای برفگیر ایران، و در این چشم انداز زیبا و شگرف طبیعت سفید پوش، غافل نباشید! بهمن یک توهم شاعرانه نیست یک واقعیت غافلگیرانه است! فریب خط نفاق را نخورید، هر چه هم که مجهز آمده باشید!

کوهی زیبا و سفیدپوش شاید به نام انتخابات!

   + چریک ; ۸:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۳/۱۱
comment نظرات ()

سلاح سازمانی چریکان

"زنهار!

آنکس که شهید نشود

 لاجرم خواهد مرد!"

هر اصلی بدلی خواهد داشت! آیا تا کنون کسی اسکناس سه هزارتومانی قلابی دیده است؟ چریک هم بدل دارد با همان ظاهر اما در جاده ای مخالف!

سلاح، ظاهر است باطن چریک را دریاب! هستی چریک را بچش! فلسفه وجودی اش را می گویم! آنجا که عقل منطقی ابزاری باز می ماند و با نیروی کلاسیک نمی توان به نبرد با دشمن شتافت و چریک باید طبیعت را نیز به یاری بگیرد و با دشت و کوه و دره و درخت هم پیمان شود...

سلاح سازمانی چریکان نماز  است اما با هولوگرام و برچسب اختصاصی صبر( استعینوا بالصبر و الصلوه)

مواظب باش سرمایه ات از کف نرود که جنس چینی، بازار را پر کرده است!

   + چریک ; ٥:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٥
comment نظرات ()

وبلاگ چریک

روزی چریکی وبلاگی زد.

دلش به تنگ آمده بود باید دریای احساسش را می شکافت!

اما یک چریک چه چیزهایی باید در وبلاگ خود بگذارد؟

چریک نمایشگاهی از سلاح چریکی به نمایش گذاشت و اصلی ترین سلاح یک چریک اشکش می باشد "وسلاحه البکاء"

نمایشگاه اشک!

و تو می پنداری آنان که بار عظیم مبارزه بر علیه تمام سیاهی های جهان را بر دوش می کشند با چه اکسیری خود را جوان نگه می دارند تا تاب تحمل آنهمه درد را داشته باشند!

و تو باید بدانی زبان بین المللی همه چریکان عالم اشک است و آنکه اشک ندارد نه از چریکی چیزی می داند و نه می تواند بفهمد که شرط اول فهمیدن داشتن زبان مشترک است و این زبان را مترجمی نتوان!

بیچاره دشمن هرچه شنود گذاشته نتوانسته رمزهای این زبان را کشف کند!

در این نمایشگاه مشخصات سلاحها را نوشته اند و تو در مشخصات این سلاح خواهی خواند که قدرت تخریب این سلاح چریک، بسیار زیاد است. آن اشک چریک را اگر کسی ببیند خراب چریک می شود. پس بر چریک است که اشکش را به خلوت ببرد، در نیمه شب و در تاریکی، که سلاح اتمی را هم نمی توانند در هر جنگی به کار ببندند!

آری وبلاگ چریک وبلاگ اشک است که نیمه شب ها بروز رسانی می شود...

   + چریک ; ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٤
comment نظرات ()

سه چریک و یک دختر

سه چریک به کوه زدند و قصد قله نمودند، آخر چریک و کوه را انسی دیرینه باشد و از میان لحظه های روز برای آغاز این کوهپیمایی غروب را برگزیدند و چون قدم در راه نهادند در پس خود دختری جوان را دیدند که او هم تنها به کوه زده است. دختری که از زیر چادر سیاهش هیمنه عفاف از چهره اش می بارید و قامتش یک دختر چریک را به نمایش می گذاشت.

آخر دختر! این چه کوه آمدنی است کوه که جای خود دارد در شهرش گرگ بسیار است و این کوه هم گردنه بسیار دارد. حالا اگر آمدی کوه خیلی خوب، ولی چرا تنها و اگر تنها آمدی چرا شبانه؟

دختر از دور فاصله اش را با سه چریک حفظ می کرد و سعی می کرد پشت سر آنها گام بردارد، تا آنکه غروب از تلاش برای بازداشتن خورشید نا امید شد و سیاهی شب پرده بر کوه افکند. دختر به سه چریک نزدیک شدو از آنان خواست که به دلیل تاریکی هوا پشت سر چریکان حرکت کند! چریکان پذیرفتند و همگی به راه خود ادامه دادند کوه بود و صخره و سختی وهر از چندگاهی شبه انسانی که در تاریکی شب از کنار آنان عبور می کرد...

ادامه مطلب
   + چریک ; ٧:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٢
comment نظرات ()