کتاب چریک

کاری بکن

راهم را بست در چشمانم خیره شد و گفت: من آمده ام تا چشمانت را از تو بگیرم، هر چه دیده ای بس است دیگر عمر چشمانت به پایان رسیده است.

گفتم تو کیستی؟ که این چنین جسورانه و بی وقت در راه من سبز شدی. اصلا این چه طرز آمدن است مرا ترساندی، تو خجالت نمی کشی با این سن و سالت! برو عمو جان خدا روزی ات را جای دیگر بدهد.

همچنان آرام و مصمم گفت: من چشمانت را می خواهم، همین!

از لحن جدی اش جا خوردم و گفتم: تو چشمان مرا می خواهی؟ چه می گویی؟

او گفت: من مامورم تا چشمان تو را از تو بگیرم!

با لحنی کنایه آمیز گفتم: شما مطمئنید که حالتان خوب است؟

ادامه مطلب
   + چریک ; ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/۱٢
comment نظرات ()