حیرانی!
باشد می نویسد چریک !
اما این بار از همه چیز! از همه اتفاقاتی که می افتد در درون و بیرون از چریک!
شاید یک گزارش ساده! شاید ...
اما همه چیز را که نمی شود نوشت! با آن نا نوشتنی ها چه باید کرد؟
این قلم ابا دارد از صریح نویسی اصلا کار هنر صراحت نیست!
ولی باید نوشت حتی همین حیرانی را!
از هر آنچه در این ذهن می گذرد! شاید وقت پیری برای گریستن وتضرع نیازی به دعای خاصی نباشد نیمه شبی همین وبلاگ را باز کردم و از خواندن همین مطالب که در اوج جوانی ام نوشته ام، های های گریستم و کفی بنفسک الیوم حسیبا
"امروز که می توانم نمیدانم، فردا که می دانم نمی توانم" این هم نغمه ای که با آن در جوانی ام می توانم گریه کنم!
باید در خیابان ها به راه بیفتم و به دنبال خودم بگردم از همه بپرسم که آیا مرا ندیده اند و اگر کسی مرا دیده بود آدرس خودم را از او بگیرم شاید خودم را یافتم! معرفه النفس
نظرات ()
