هر جور که خود می پسندی خرجم کن!
خسته ام از این زندگی، کار من شده است صبح تا شب این طرف و آنطرف دویدن، دست به دست شدن، همه اش دعوا، بیشتر وقتها هم دعوا از سر من شروع می شود، خب من چه کار کنم، تقصیر خودم که نیست! مگر من می خواستم اینگونه باشم؟ مرا اینطوری خلق کرده اند، باورت می شود؟ بعضی توهین آمیز با من رفتار می کنند، تمام وجود مرا چماله می کنند. بعضی دستانشان کثیف است، تمام وجود مرا نیز آلوده می کنند. البته تک و توک آدمهایی هم پیدا می شوند که با احترام با من برخورد می کنند، حتی اجازه نمی دهند ذره ای قامتم در برابرشان خم شود. شغل من طوری است که با همه جور آدمی سر وکله می زنم، از صغیر و کبیر گرفته، زن و مرد، تا دکتر و مهندس حتی قاچاقچی جماعت. کار من طوری است که گاهی مجبور می شوم هر شبی در خانه کسی بخوابم و چقدر خاطره و تجربه در سینه دارم از زندگی با این آدمهایی که مدتی کوتاه با آنها زندگی کرده ام، در خانه غنی و فقیر رفته ام اما خب سر و کارم بیشتر با آدم های پولدار بوده است!
اما دیگر از این شغل سخت و بی روح خسته شده بودم، دچار روزمرگی ملالت باری شده بودم، تا اینکه بنا به شغلم در خانه کسی رفتم که می خواست به مشهد برود. من تا کنون اصلا مشهد نرفته بودم یعنی مسایل کاری اجازه نمی داد که حتی به آن فکر کنم. صاحب آن خانه عازم مشهد بود. می گفت امام رضا علیه السلام حاجت دردمندان را می دهد، و من که درد و سختی زمانه سراسر وجودم را فرا گرفته بود خواستم که دل را به دریا بزنم و بگویم که من هم می توانم با شما بیایم؟ هنوز چیزی به صاحب خانه نگفته بودم که او خود مرا با خودش راهی کرد! صاحب خانه مرد مهربانی بود. خوشحال و خرامان به همراه او عازم مشهد شدم. در راه با خود فکر می کردم که چه دعایی پیش امام رضا علیه السلام بکنم. با خود فکر می کردم دعا کنم که مرا از این زندگی سراسر سختی و سیاهی نجات دهد و از اسارت روزمرگی برهاند.
به همراه صاحب خانه به مشهد رسیدیم به سمت حرم رفتیم. گنبد طلائی اش را که از دور دیدم قلبم لرزید، اتفاقی که مشابه آن در تمام عمرم اتفاق نیفتاده بود! وارد حرمش که شدم شوق دیدار سراسر وجودم را فرا گرفته بود، در همین حال بودم که به یاد این افتادم که باید دعایی بکنم، متحیر مانده بودم رو به حرم گفتم آقا من هیچ نمی خواهم! فقط مرا پیش خودت نگه دار من از این زندگی خسته شده ام! حالم دگرگون شده بود یک لحظه که به خود آمدم دیدم در کنار آن صاحب خانه در مقابل ضریحش هستیم، ناگهان صاحبخانه دست در جیبش برد و کیف پولش را در آورد، مرا به آرامی از کیفش بیرون کشید بوسه ای بر گونه ام زد و مرا از میان شبکه های ضریح به داخل ضریح انداخت!
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا المرتضی!
همانطور که پایین می رفتم خودم را به سمت سنگ مضجعش کشیدم ضریح پر بود از عاشقانی چون من که کسب و کار خویش رها کرده بودند و به این درگه پناهنده شده بودند اینجا دیگر صفرهای ما مطرح نبود همه در کنار هم و تنها ارزشمان اینکه در داخل ضریحش راه یافته بودیم بیچاره صاحب خانه که با من آمده بود را دیگر اینجا راه نمی دادند دلم برایش سوخت.
بوسه ای بر سنگ مضجع شریفش زدم و مستانه چشمانم را بستم و با تمام وجودم ناله زدم که یا امام رضا! من برای توام! هر جور که خود می پسندی خرجم کن!
یا امام رضا! من برای توام! هرجور که خود می پسندی خرجم کن!
نظرات ()
